گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۴۷

ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردنتوان سیر دو عالم در شکست رنگ ما کردن
امل می‌خواهد از طبع جنون‌ کیشت پشیمانیبه راه آورده تیری را که می‌باید خطا کردن
دویی در کیش از خود رفتگان کفر است ای زاهدمن و محو صنم ‌گشتن تو و یاد خدا کردن
شرار بی‌دماغم آنقدر کم فرصتی دارمکه نتوانم نگاهی را به غیرت آشنا کردن
هوس فرسودهٔ بوی ‌کف پایی‌ست اجزایموطن می‌بایدم در سایهٔ برگ حنا کردن
ز نیرنگ خرامت عالمی از خاک می‌جوشدبه رفتاری توان ایجاد چندین نقش پا کردن
تپیدم‌، ناله کردم‌، آب‌گشتم‌، خاک گردیدمتکلف بیش ازبن نتوان به عرض مدعا کردن
حیا بگدازدم تا از هوسها دست بردارمشرر دامان خس بی‌آب نتواند رها کردن
تلاش روزی از مجنون ما صورت نمی‌بنددندارد سنگ سودا دستگاه آسیا کردن
به هر واماندگی زین خاکدان برخاستن دارددمی چون گردباد از خویش می‌باید عصا کردن
به زهد خشک لاف تردماغیها مزن بیدل‌شنا نتوان به روی موج نقش بوریا کردن