گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۴۳

آه ناکام چه مقدار توان خون خوردنزین دو دم زندگیی تا به قیامت مردن
داغ یأسم‌که به‌کیفیت شمع است اینجاآگهی سوختن و بستن چشم افسردن
فرصت هستی از ایمای تعین خجل استصرفهٔ نقد شرر نیست ‌مگر نشمردن
پارسایی چقدر شرم فضولی داردبال سعی مگس و ناله به عنقا بردن
مشت خاکیم‌کمینگاه هوایی‌که مپرسچه خیالست به پرواز عنان نسپردن
دل تنک حوصله و دشت تعلق همه خاریا رب این آبله را چند توان آزردن
چه توان کرد به هر بی‌جگری‌ها بیدلناگزیریم ز دندان به جگر افشردن