غزل شمارهٔ ۲۴۳۱
پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتنپیکرم خم کرد ازین ویرانه دل برداشتن
خفت بیاعتباری سخت سنگین بوده استچون حنا فرسودهام از خون بحل برداشتن
کاش خاکستر شوم تا دل زحسرت وارهدچند دود از آتش نا مشتعل برداشتن
پشت دستم بر زمین ناامیدی نقش بستبسکه از بار دعاها شد خجل برداشتن
از سپند ما اگر هویی به دست آید بس استبیش نتوان نالهٔ طاقت گسل برداشتن
در خرابآباد هستی ازکدورت چاره نیستدوش مزدوریم باید خاک و گل برداشتن
چون حیا هرگز نشد پیشانیام پاک از عرقنیست آسان بار طبع منفعل برداشتن
با ضعیفی ساز ایمن زی که آفتهای دهرهست در خورد مزاج مستقل برداشتن
عبرتآباد است بیدل سیرگاه این چمنبایدت مژگان به حیرت مشتمل برداشتن