گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۳۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ربرداشتن۱۲ بیت
کار آسانی مدان تاج کمر برداشتنهمچو خورشید آتشی باید به سر برداشتن
غفلت ذاتی به جهد ازدل نگردد مرتفعتیرگی نتوان به صیقل از سپر برداشتن
سعی بیمغزان به عزم خفت ما باطل استنیست ممکن پنبه را آب ازگهر برداشتن
برندارد دوش آزادی خم باری دگریک نگه‌کم نیست‌گر خواهد شرر برداشتن
سایهٔ مو نیز می‌چربد بر آثار نفساینقدر گردن نمی‌ارزد به سر برداشتن
حایلی دیگر ندارد منزل مقصود ماگرد خود می‌باید از ره چون سحر برداشتن
همتت در ترک اسباب اینقدر عاجز چراستمی شود افکندن بارت مگر برداشتن
چون نگه تاکی ز مژگان زحمتت باید کشیدیک تپش پرواز و چندین بال و پر برداشتن
نیست عذر ناتوانی باب اقلیم وفازخم بسیار است می‌باید جگر برداشتن
شرم‌دار از سعی خویش ای حرص‌کوش بیخبرعزم مقصدگور و آنگه‌ کرّ و فر برداشتن
گر چنین نیرنگ حرصت دشمن آسودگی‌ستخاک شو در منزل از گرد سفر برداشتن
دانه را بیدل ز فیض سجده‌ریزیهای عجزنیست بی نشو و نما از خاک سر برداشتن