غزل شمارهٔ ۲۴۱۶
ما و نگاه شرمگین از تک و تاز دوختنآبله سا به پای عجز چشم نیاز دوختن
ضبط نفس زکف مده فرصت چاره نازک استغنچه قبا به خاک داد در غم باز دوختن
عشق جنون ترانه است، ناله نفس بهانه استبی لب بسته مشکل است پردهٔ راز دوختن
شهرت خودنماییات رونق شرم میبردپردهدری و آنگهت جامهٔ ساز دوختن
در همه حال نیستی است چارهگر شکست دلقابل زخم شیشه نیست غیر گداز دوختن
گرد تردد حدوث بخیه به روی ما فکندخرقه درید پردهٔ شرم مجاز دوختن
گر مژه بستهای ز خلق هر دو جهان شکار توستقوت بال میدهد دیدهٔ باز دوختن
عمر به تاب وتبگذشت محرم عافیت نگشترشتهٔ سعی نارسا کرد دراز دوختن
عجز نفس حباب راکرد به خامشیگرورشته کجاست تا توان نغمهٔ ساز دوختن
بیدل از ین دو روز عمر ننگ بقایکس مباددل پی حرص باختن چشم به آز دوختن