غزل شمارهٔ ۲۴۱۵
میروم هر جا به ذوق عافیت اندوختنهمچو شمعم زاد راهی نیست غیر از سوختن
زخم دل از چاره جوییهای ما بیپرده شداین گریبان سخت رسوایی کشید از دوختن
شعله گر ساغر زند از پهلوی خار و خس استبیش ازین روی سیه نتوان به ظلم افروختن
این چمنگر حاصلی دارد همان دست تهیستتا به کی چون غنچه خواهی رنگ و بو اندوختن
دل اگر ارزد به داغی مفت سودای وفاستیوسف ما منفعل میگردد از نفروختن
جادهگر پیچد به خویش آیینهدار منزل استمیکند شمع بساط دل نفس را سوختن
تار و پود هستی ما نیست بی پیوند خاکخرقهٔ صبحیم بر ما چشم نتوان دوختن
اضطرابم عالمی را کرد پامال غبارخاک مجنون را نمیبایست وجد آموختن
بیتو باید سوخت بیدل را به هررنگی که هستداغ دل گر نیست آتش میتوان افروختن