غزل شمارهٔ ۲۴۰۰
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیانای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان
ننگ آگاهیست عرضکلفت از روشندلانآتش یاقوت را جز رگ نمیباشد دخان
چون سپندم محمل شوق آنقدر وامانده نیستجاده میگردد بههر جا زین جرس بالد فغان
موج گوهر نیست در جوی دم شمشیر اواز صفای آب میگردد پر ماهی عیان
وحشتی میباید اینجا خضر ره در کار نیسترنگ از خود رفته جز رفتن ندارد همعنان
هر قدر از خود برآیی دستگاه عبرتیمنظر قدر تو دزدیدهست چندین نردبان
گوش کس قابل نوای درد نتوان یافتنعندلیب ماکنون در بوی گل گیرد فغان
با کج آهنگان همان ساز کجی زیبنده استراستی اینجا نمیباشد به جز تیر و سنان
حرص تا چشمی دهد آب از حضور عافیتدر دم شمشیر میباشد رگ خوابگران
ای هماکام هوس از ما نخواهی یافتنمغز داران حقیقت فارغند از استخوان
هرکجا پا می نهی ما عاجزان خاک رهیمخاک را زیر قدم دیدن ندارد امتحان
عمرها شد بیدل از بیچارگی پر میزنمچون نفس در دام یک عالم دل نامهربان