گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۱۲ بیت
آخر از بار تعلق‌های اسباب جهانعبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
از خم‌ گردون مهیا شو به ایمای بلاتیر می‌باشد اشارتهای ابروی کمان
از تأمل چند باید آبروی شوق ریختخامشی تا کی‌ گره در رشتهٔ ساز فغان
زحمت بسیار دارد از عدم گل ‌کردنتنقب در خارا زنی ‌کز نام خود یابی نشان
گر چنین حیرت عنان جستجوها می‌کشدجوهر آیینه می‌گردد غبار کاروان
گر فروغ دل هوس داری خموشی ساز کنمی‌شود این شمع را افشاندن دامن زبان
از سواد چشم پی بر معنی دل برده‌‌امدر همین خاک سیه آیینه‌ای دارم‌ گمان
عرض جوهر در غبار خجلتم پوشیده استاین زمانه آیینه‌ام چشمی است در مژگان نهان
همچو آن طفلی ‌که بستانش‌ کند خمیازه سنجزخم دل از شوق پیکانت نمی‌بندد دهان
شب به وصل طره‌ات فکر مسلسل داشتیمیک سخن چون شانه‌ام نگذشت جز مو بر زبان
مشت خاک‌ِ من نیاز سجدهٔ تسلیم اوستآب اگر گردم زکوی او نمی‌گردم روان
رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امیدغنچه واری هم در این ‌گلشن نبستم آشیان