گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ن۱۶ بیت
عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و منصیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن
با اقامت ما نفس سرمایگان بی‌نسبتیمدامنی دارد غبار صبح در آهن شکن
قید جسمانی گوارا کرد افسون معاشبهر آب و دانه خلقی در قفس دارد وطن
آن هوس منزل که باغ جنتش نامیده‌اندرنگها چیده‌ست لیکن در غبار وهم و ظن
هر طرف جام خیالی کجکلاه بیخودی‌ستگردش چشمی که دارد این فرنگی انجمن
چند باشی انفعال آمادهٔ افراط عیشخندهٔ سرشار دارد گریه از آب دهن
غافل از تقدیر بر تدبیر می‌چینی دکانکارگاه بی‌نیازی نیست جای علم و فن
از عمارت خشت غفلت تا لحد چیده‌ست خلقای ز خود غافل تو هم خشتی براین ویرانه زن
هیچکس از انفعال زندگی آگاه نیستشمع ازشرم آب می‌گردد تو زربن‌کن لگن
آنقدرها رفتن از خویشت نمی‌خواهد تلاششمع را یک‌گردش رنگست و صد دامن زدن
سعی خاموشی ثبات طبع انشا کردن استآتش یاقوت می‌گردد نفس از سوختن
قالب فرسوده زحمت انتظار مرگ نیستمی‌کند ایجاد سیل از خوبش دیوار کهن
غازه ی حسن ادا آسان نمی‌آید به دستفکر خونها می‌ خو‌رد تا رنگ می گیرد سخن
کارگاه انتظار ما تسلی باف بودپنبهٔ چشم سپید آورد بوی پیرهن
خون پامالی که چون رنگ حنایت داده‌اندآبرو گردد اگر بر جا توانی ریختن
زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه‌ کردمحو بود اندوه رفتن‌ گر نمی‌بود آمدن