گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۸

غیر وحدت برنتابد همت عرفان مادامن خویش است چون صحرا گل دامان ما
شوق در بی‌دست‌وپایی نیست مأیوس طلبچون قلم، سعی قدم می‌بالد از مژگان ما
معنی اظهار صبح از وحشت انشا کرده‌اندنامهٔ آهیم، بی‌تابی همان عنوان ما
زین دبستان مصرع زلفی مسلسل خوانده‌ایمخامشی مشکل که گردد مقطع دیوان ‌ما
وحشت ما زین چمن محمل‌کش صد عبرت استنشکند رنگی که چینش نیست در دامان ما
یار در آغوش و نام او نمی‌دانم که چیستسادگی ختم است چون آیینه بر نسیان ما
در تپیدن‌گاه امکان، شوخی نظّاره‌ایماز غباری می‌توان ره بست بر جولان ما
مدعا از دل به لب نگذشته، می‌سوزد نفساین‌قدَر دارد خموشی، آتش پنهان ما
مغتنم دار ای شرر! جولانگه آغوش سنگتنگی فرصت، بغل واکرده در میدان ما
جلوه در کار است و ما با خود قناعت کرده‌ایمبه که بر روی تو باشد چشم ما حیران ما
بیدل! از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ستآینه می‌پوشد امشب، نالهٔ عریان ما