غزل شمارهٔ ۲۳۷۶
به هرجا رفتهام از خویشتن راه تو میپویماگر نزدیک اگر دورم غبار آن سر کویم
هوای ناوکی دارم که هرجا گل کند یادشببالد استخوان مانند شاخ گل به پهلویم
به مضراب خیالی میکند توفان خروش منزبان رشتهٔ سازم، نمیدانم چه میگویم
به گردون گر رسم از سجدهٔ شوقت نیام غافلچو ماه نو جبینی خفته در محراب ابرویم
دوتا شد پیکر و آهی نبالید از مزاج مننوا در سرمه خوابانیدهتر از چنگ گیسویم
نشاند آخر وداع فرصتم در خاک نومیدیغباری از تپش واماندهٔ جولان آهویم
تحیر خون شد از نیرنگ سحرآمیزی الفتکه من تمثال خود میبینم و آیینهٔ اویم
به تکلیف بهارم میدهی زحمت، نمیدانیبهجای گل دل خونگشتهای دارم که میبویم
تمیز رنگ حالم دقت بسیار میخواهدکه من از ناتوانی در نظرها رستن مویم
چو شمعم گر به این رنگست شرمساز پیماییعرق گل میکنم چندان که رنگ خویش میشویم
چو آن مویی که آرد در تصور کلک نقاششهنوز از ناتوانیها به پهلو نیست پهلویم
به ضبط خود چه پردازد غبار ناتوان من؟نسیم کویش از خود رفتنی میآورد سویم
چنان محو تماشای گریبان خودم بیدلکه پندارم خیال او سری دارد به زانویم