غزل شمارهٔ ۲۳۷۵
صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیمیوسف ما میرسد آینه سامان کنیم
حاصل باغ مراد حوصله خواه وفاستآنچه نگنجد به جیب تحفهٔ دامان کنیم
ساز طرب دلگشاست نشئه ترنم نماستمطرب ما تر صداست شیشه غزلخوان کنیم
چشم وفا مشربان این همه بینور چندمنتظر جلوهایم ساز چراغان کنیم
خوان بهار انجمن مایل این گلشن استصد چمن اثبات ناز برگل و ریحان کنیم
جبههٔ اندیشه را با قدم او سریستبه که درآن نقش پا سیر گریبان کنیم
چشم دو عالم نشاط محو تماشای ماستدیده به دیدار اگر یک مژه حیران کنیم
قابل این آستان جبهه نداربم حیفسبزهٔ خاک رهیم سجده به مژگان کنیم
گردن ما تا ابد بستهٔ زنجیر اوستقمری این گلشنیم طوق چه پنهان کنیم
از لب جانبخش او یک دو نفس دم زنیممصر حلاوت شویم قند و گل ارزان کنیم
هرزه درای هوس چند توان زیستنلب به ثنایش دهیم بر نفس احسان کنیم
بیدل اگر سبز شد دانه ز فیض سحابما دل افسرده را در قدمش جان کنیم