غزل شمارهٔ ۲۳۵۵
جز حیرت ازین مزرعه خرمن ننمودیمعبرت نگهی کاشت که آیینه درودیم
در زیر فلک بال نگه وا نتوان کردعمریست که واماندهٔ این حلقهٔ دودیم
فریاد که درکشمکش وهم تعلقفرسود رگ ساز و جنونی نسرودیم
عبرتکدهٔ دهر غبار هوسی داشتما نیز نگهواری ازین سرمه ربودیم
پیدایی ما کَون و مکان از عدم آوردجا نیز نبودهست به جایی که نبودیم
آیینه جز آرایش تمثال چه داردصفریست تحیر که بر آن جلوه فزودیم
از شور دلگمشده سرکوب جرس شددستی که به یاد تو درین مرحله سودیم
از جادهٔ تسلیم گذشتن چه خیال استچون شمع ز سر تا قدم احرام سجودیم
فرداست که باید ز دو عالم مژه بستنگر یک دو سه روزی به تماشا نغنودیم
بیدل چه خیالست ز ما سعی اقامتدیریست چو فرصت به گذشتن همه زودیم