گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۴۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انکردیم۱۲ بیت
جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان ‌کردیمدر شبستان خیال که چراغان کردیم
دل هر ذر‌هٔ ما تشنهٔ دیدار تو بودچشم بستیم و هزار آینه نقصان ‌کردیم
هرکه از سعی طلب دامنی آورد به‌ دستما به‌فکر تو فتادیم و گریبان کردیم
یارب آیینهٔ دیدار نماید خرمنتخم اشکی ‌که به یاد تو پریشان ‌کردیم
گل وارستگی از گلشن اسباب جهانخاکساریست‌ که چون دست به دامان ‌کردیم
وسعت‌آباد جنون وحشت شوقی می‌خواستدامنی چند فشاندیم و بیابان کردیم
هر چه‌ گل‌ کرد ز ما جوهر خاموشی بودهمچو شمع از نفس سوخته توفان‌ کردیم
اشک تا آبلهٔ پا همه دل می‌غلتیدآه جنسی که نداریم چه ارزان کردیم
آشیان در تپش بسمل ما داشت بهاررنگها ریخت ز بالی ‌که پر افشان ‌کردیم
عجز رفتار ز ما اشک دمانید چو شمعصد قدم آبله آرایش مژگان کردیم
در بساطی ‌که سر و برگ طرب سوختن استفرض کردیم که ما نیز چراغان کردیم
بیدل از کلفت مخموری صهبای وصالچون قدح از لب زخم جگر افغان‌کردیم