غزل شمارهٔ ۲۳۳۷
پایمالیم و فارغ ازگلهایمسر به بالین شکر آبلهایم
منزل و مقصدی معین نیستلیک در فکر زاد و راحلهایم
همه چون اشک میرویم به خاکسرنگونی متاع قافلهایم
از سجود دوام وضع نیازفرض خوان نماز نافلهایم
یک نفس ساز و صد جنون آهنگکس چه داند که در چه سلسلهایم
پهلوی عجز ما مگردانیدچون زمین خوابگاه زلزلهایم
عبرت از بند بند ما پیداستشکل مربوط جمله فاصلهایم
امتحان گلفروش راز مبادغنچهسان یکدلیم و ده دلهایم
آخر از یکدگر گسیختن استخوش معاشان بد معاملهایم
ناقبولی رواج معنی ماستهرزهگویان دم زن صلهایم
شرمدار ازکمال ما بیدلقطره ظرف و حباب حوصلهایم