غزل شمارهٔ ۲۳۳۶
یاران نه در چمن نه بهباغی رسیدهایمبویگلی به سیر دماغی رسیدهایم
مفت تأمدم اگر وا رسد کسیاز عالم برون ز سراغی رسیدهایم
از سرگذشت عافیت شمع ما مپرسطیگشت شعلهها که به داغی رسیدهایم
پر دور نیست از نفس آثار سوختنپروانهها به دور چراغی رسیدهایم
بر بیخودان فسانهٔ عیش دگر مخوانرنگی شکستهایم و به باغی رسیدهایم
اقبال پرگشایی بخت سیاه داشتاز سایهٔ هما بهکلاغی رسیدهایم
از ما تلاش لغزش مستان غنیمت استاشکی به یک دو قطره ایاغی رسیدهایم
چون سکتهای که گلکند از مصرع روانکم فرصت یقین به فراغی رسیدهایم
بیدل درین بهار ثمرهاست گلفشانما هم به وهم خویش دماغی رسیدهایم