غزل شمارهٔ ۲۳۱۷
نه وحدت سرایم نهکثرت نوایمفنایم، فنایم، فنایم، فنایم
نه پایی که گردون فرازد خراممنه دستی که بندد تعین حنایم
اگر آسمانم عروجی ندارماگر آفتابم همان بیضیایم
نه شخصم معین نه عکسم مقابلخیال آفرین حیرت خود نمایم
ز صفر است در دست تحقیق جاممحساب جنون بر خرد میفزایم
سلامت که میجوید از دانهٔ منهوس کوب دندان هفت آسیایم
درتن چارسوبم چه سودا چه سودیچو صبح از نفس مایگان هوایم
چه مقدار وحشتکمین است فرصتکه با هر نفس باید از خود برآیم
شعور است آثار موجود بودنمن بیخبر هر کجایم، کجایم
لباس تعلق خیالست بیدلگره نیست جز من به بند قبایم