غزل شمارهٔ ۲۳۱۶
تا حسرت سر منزل او برد ز جایممنزل همه چون آبله فرسود به پایم
مهمان بساط طربم لیک چه حاصلچون شمع همان پهلوی خویشست غذایم
در پردهٔ هستی نفسی بیش نداریمتا چند ببالد قفس اندود نوایم
پیداست ز پرواز غباری چه گشایدای کاش خم سجده خورد دست دعایم
جیب نفسی میدرم و میروم از خویشکس نیست بفهمد که چه رنگیست قبایم
کونین غباریست کز آیینهٔ من ریختکو عالم دیگر اگر از خویش برآیم
از صنعت مشاطگی یأس مپرسیدکز خون مراد دو جهان بست حنایم
گیرایی من حیرت و رفتار تپیدناز جهد مپرس آینه دست مژه پایم
قانون ندامتکدهٔ محفل عجزیمآهستهتر از سودن دست است صدایم
تحقیق ز موهومی سازم چه نمایدتمثالم و وانیست به هیچ آینه جایم
حسرت چه فسون خواند که از روز وداعتبر هر چه نظر میفکنم رو به قفایم
بیدل به مقامی که تویی شمع بساطشیک ذره نیام گر همه خورشید نمایم