گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۸۰

بعد ازین در گوشهٔ دل چون نفس جا می‌کنمچشم می‌پوشم جهانی را تماشا می‌کنم
زان دهان بی‌نشان هرگاه می‌آیم به حرفبر لب ذرات امکان مهر عنقا می‌کنم
تا چه پیش آید چو شمعم زین شبستان خیالصیقل آیینه زان نقش‌ کف پا می‌کنم
مدعای دل به لب دادن قیامت داشته‌سترو به ناخن می‌تراشم‌ کاین‌ گره وا می‌کنم
بی‌تمیزی کفر و اسلامم برون آورده‌اندهرچه باشد بس که محتاجم تقاضا می‌کنم
نقد فطرت اینقدر مصروف نادانی مبادخانه بازار است من در پرده سودا می‌کنم
از چراغ دیدهٔ خفاش می‌گیرم بلدتا سراغ خانهٔ خورشید پیدا می‌کنم
چون‌ گهر خودداری‌ام تاکی در ساحل زنددست می‌شویم ز خویش و سیر دریا می‌کنم
برکه نالم از عقوبت‌های بیداد املآه از امروزی‌ که صرف فکر فردا می‌کنم
نالهٔ دردی ‌گر از من بشنوی معذور دارغرقهٔ توفان عجزم دست بالا می‌کنم
بیدل از سامان مستی‌های اوهامم مپرسدل به حسرت می‌گدازم می به مینا می‌کنم