گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷۶

به‌کمین دعوی هستی‌ام‌ که چو شمعش از نظر افکنمهوس سری ته پاکشم رگ گردنی به سر افکنم
ز غبار عالم مختصر چه هوای سیم و چه فکر زراثری نچیده‌ام آنقدرکه بروبم و به در افکنم
به سواد دوری حرص وکد چه امید محمل من‌کشدفلک اطلسش مگرآورد که جلی به پشت خر افکنم
اگرم دهد طلب وفا به بنای داغ غمت رضادو جهان به آتش دل‌گدازم و طرح یک جگر افکنم
نتوان شدن به وفا قرین مگر از سجود ادب ‌کمینچو سرشک پاکشدم جبین‌که به آن مکان‌گذر افکنم
المی‌ که بر جگرآورم به‌ کجا ز سینه برآورمکه به‌کوه اگرگذر آورم به صدایش ازکمر افکنم
چقدر به عرصهٔ آب وگل‌کندم مصاف هوس خجلمژه‌ای زگرد شکست دل به هم آرم و سپر افکنم
به رهی‌که محمل نیک وبد هوس سجودتومی‌کندسرخویشم از مژه پا خورد چو به پیش پا نظر افکنم
چو سحاب می‌پرم از تری به هوای منصب محوریمگر انفعال سبکسری عرقی‌ کند که پر افکنم
به چنین بضاعت شعله زن من بیدل و غم سوختنکه چو شمع در بر انجمن شرر است اگر گهر افکنم