گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷

طرح قیامتی ز جگر می‌کشیم مانقاش ناله‌ایم و اثر می‌کشیم ما
توفان‌نفس نهنگِ محیط تحیریمآفاق را چو آینه درمی‌کشیم ما
ظالم کند به صحبت ما دل ز کین تهیاز جیب سنگ، نقد شرر می‌کشیم ما
زین عرض جوهری که در آیینه دیده‌ایمخط بر جریده‌های هنر می‌کشیم ما
تا حسن عافیت شود آیینه‌دار مااز داغ دل چو شعله سپر می‌کشیم ما
در وصل هم کنار خیالیم، چاره نیستآیینه‌ایم و عکس به بر می‌کشیم ما
اینجا جواب نامهٔ عاشق تغافل استبیهوده انتظار خبر می‌کشیم ما
آیینه، نقشبند طلسم خیال نیستتصویر خود به لوح دگر می‌کشیم ما
وحشت‌متاعِ قافلهٔ گرد فرصتیممحمل به دوشِ عمرِ شرر، می‌کشیم ما
تا سجده برده‌ایم خم پیکر نیاززین بار زندگی که به‌سر می‌کشیم ما
این است اگر تصرفِ عرضِ شکستِ رنگآیینهٔ خیال به زر می‌کشیم ما
خاک بنای ما به هوا گرد می‌کندبیدل! هنوز منت پَر می‌کشیم ما