گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۶۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اییستکهمنمیدانم۱۳ بیت
باز دل مست نوایی‌ست که من می‌دانماین نوا نیز ز جایی‌ست‌که من می‌دانم
محمل و قافله و ناقه درین وحشتگاهگردی از بانگ درایی‌ست‌که من می‌دانم
خونم آخر به‌ کف پای‌ کسی خواهد ریختاین همان رنگ حنایی‌ست‌که من می‌دانم
چشم واکردم و توفان قیامت دیدمزندگی روز جزایی‌ ست ‌که من می‌دانم
آب‌گردیدن و موجی ز تمنا نزدنپاس ناموس حیایی‌ست که من می‌دانم
نیست راهی که به‌کاهل‌قدمی‌طی نشودپای خوابیده عصایی‌ست که من می‌دانم
در مقامی که بجایی نرسد کوششهاناله اقبال رسایی‌ست که من می‌دانم
ساز تحقیق ندارد چه نگاه و چه نفسسر این‌رشته بجایی‌ست که من می‌دانم
طلبت یأس تپیدن هوس عشق وفاستکار دل نام بلایی‌ست که من می‌دانم
ای غنا شیفته با ‌این دل راحت محتاجفخر مفروش گدایی‌ست که من می‌دانم
عشق زد شمع‌ که ای سوختگان خوش باشیدشعله هم آب بقایی‌ست که من می‌دانم
حیرتم سوخت ‌که از دفتر عنقایی اوجهل هم نسخه‌ نمایی‌ست‌ که من می‌دانم
بود عمری به برم دلبر نگشوده نقاببیدل این نیز ادایی‌ست که من می‌دانم