غزل شمارهٔ ۲۲۶۵
هر چند درین مرحله بی تاب و توانمچون آبله سر در قدم راهروانم
بر قمری و بلبل ز نشاطم مسراییدمن بوی گلم نالهٔ رنگین فغانم
دیدار طلب زهرهٔ گفتار ندارددر جوهر آیینه شکستهست زبانم
بار سر دوشم نه جوانیست نه پیریخمگشتهٔ فکر خودم از بس که گرانم
جرأت ز خیالم به چه امید بنازدفرصت شمر تیر نشستهست کمانم
چون موج گهرصرفه نبردم ز تأملزبن عرصه برون برد همین ضبط عنانم
بر شهرت عنقا نتوان بست خموشیگردی که ندارم به چه آبش بنشانم
جز وهم تمیز من و موهوم که داردبردهست ضعیفی چو میانت ز میانم
از کوشش بیحاصل عشاق مپرسیدمرکز به بغل چون خط پرگار دوانم
مکتوب شکست از پر رنگم مگشاییدشاید که پیامی به شنیدن برسانم
چون صبح چه نازم به متاع رم فرصتاز دامن برچیده بلند است دکانم
بی دامن و جیب است لباس من مجنونبیدل ز تکلف چه درم یا چه فشانم