گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۶۳

ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانمادب ‌پروردهٔ عشقم نگه را ناله می‌دانم
تماشای دو رنگی برنمی‌دارد حباب مننظر تا بر تو واکردم ز چشم خویش حیرانم
به رنگ ابر در یاد تو هر جا گریه سرکردمگهر افشاند پیش از پرده‌های دیده دامانم
بیا ای آفتاب کشور امید مشتاقانچو صبحم طایر رنگی‌ است بر گرد تو گردانم
در این حرمانسرا هر کس تسلی نشئه‌ای دارددماغ‌ گنج بر خود چیدنم این بس‌ که حیرانم
خیالی نیست در دل‌ کز شرر بالی نیفشاندجنون دارد تب شیر از خس و خار بیابانم
مپرسید از سواد معنی آگا‌هان این محفلکه طومار سحر در دستم و محتاج عنوانم
پر و بال نفس فرسود و پروازی نشد حاصلکنون دستی زنم بر هم پشیمانم‌، پشیمانم
چو گوهر موجها پیچید بر هم تا گره بستمسر راحت به دامن چیدهٔ چندین ‌گریبانم
به این وسعت اگر چیند تغافل دامن همتجهانی را توان چون چشم‌، پوشیدن به مژگانم
ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه می‌خواهدغریبم‌، بینوایم‌، خانه ویرانم‌، پریشانم