غزل شمارهٔ ۲۲۴۴
بی شبههٔ تحقیق نه شخصم نه مثالمچون صورت عنقا چه خیال است خیالم
جز گرد جنون خیز نفس هیچ ندارداین دشت تخیل که منش وهم غزالم
گفتم چو مه نوکنم اظهار تمامیاز خجلت نقصان سپر انداخت کمالم
از چرخ چرا شکوهٔ اقبال فروشمآنم که مرا هم نظری نیست به حالم
با بخت سیه صرفهای از فضل نبردمدر عرض هنر رستن مو بر سر خالم
از هر مژه صد چاک جگر نسخه فروش استحیرت چقدر نامه گشود از پر و بالم
هر چند سبک میگذرم از سر هستیچون رنگ همان پی سپر گردش حالم
حرفیست وجودم ز سراب رم فرصتچون عمر درین عرصه غبار مه و سالم
هستی المی نیست که یابند علاجشدر آتش خویشم چه کنم پیش که نالم
تدبیر فراقی که ندارم چه توان کردبیدل به هوس سوختهٔ ذوق وصالم