گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۴۳

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: لم۱۱ بیت
ننمود غنچه‌ات آنقدر ادب اقتضای تاملمکه ز بوی گل شنود کسی اثر ترانهٔ بلبلم
به خیال مستی نرگست نشدم قدح‌کش‌گلشنیکه ترنگ شیشه به دل نزد ز شکست طره سنبلم
ز مقابل تو ضروری‌ام شده ننگ تهمت دوری‌امادب امتحان صبوری‌ام به قفا نشانده کاکلم
نگهی بهانهٔ نازکن‌، در خلدم از مژه بازکنکه نیازمند محرفی ز کمین تیغ تغافلم
زتصنع من و ما مگو، اثرم ز وهم وگمان مجوبه تحیری نشدم فرو که بیان رسد به تغافلم
خم دستگاه قد دو تا، به چه طاقتم کند آشنامکن امتحان اقامتم که ز سر گذشته‌، این پلم
به فنا بود مگر ایمنی‌، زکشاکش غم زندگیکه فتاده بر سر عافیت ز نفس غبار تسلسلم
غم ناقبولی ما ومن به‌که بشمرم من بیخبرکه به رنگ شیشهٔ سرنگون دل آب بردهٔ قلقلم
قدمی درین چمن از هوس نگشود ممتحن طلبکه دلیل رفتن دل نشد به هزار جاده رگ گلم
چقدر ز منظر بی‌نشان شده شوق مایل جسم و جانکه رسیده تا فلک این زمان خم مایه‌های تنزلم
من بیدل از در عاجزی به‌ کجا روم چه فسون‌ کنمز شکست جرات بال و پر قفس آفرین توکلم