گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۲۴

قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشمکشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم
صفای آینه می‌پرورم به رنگ طبیعتچراغ در ته دامان‌ گرفته ظلمت خویشم
هزار زلزله دارم ز پیچ و تاب تعینبه هرنفس‌که‌کشد صبح من قیامت خویشم
غبار هرزه‌ دویهای آرزو که نشاندبه‌گل فرو نبرد گر نم خجالت خویشم
فضول دعوی عرفان سراغ امن نداردبه زینهار چو سبابه از شهادت خویشم
چو شمع چندکشم ناز پایداری غفلتبه باد می‌روم و غرهٔ اقامت خویشم
مگر عرق برد از نامه‌ام سیاهی عصیانبر آستان حیا سایل شفاعت خویشم
چو شبنمم بگذارید عذر خواه ترددچه سازم آبله پای تلاش راحت خویشم
به پیری‌ام ز حوادث چه ممکن است خمیدننفس اگر نکشد زیر بار منت خویشم
ز آبروی حبابم ‌کسی عیار چه گیردجز این‌ نیم نفس انفعال مهلت خویشم
می‌ام‌ کم است دماغم فروغ محو ایاغ استگلی ندارم و، باغ و بهار حیرت خویشم
ز خاک راه قناعت‌ کجا روم من بیدلبه این غبار که دارم سراغ عزت خویشم