غزل شمارهٔ ۲۲۲۱
در عالم حق شهرت باطل چه فروشمجنسم همه لیلیست به محمل چه فروشم
کفرست فضولی به ادبگاه حقیقتدر خانهٔ خورشید دلایل چه فروشم
قانون ادب غلغل تقریر ندارددف نیستم افسون جلاجل چه فروشم
نقد همه پوچ است چه دانا و چه ناداندر مدرسهٔ وهم مسایل چه فروشم
بر نقد هنرکیسهٔ حاجت نتوان دوختملا نیام اجزای رسایل چه فروشم
جمعیت دل شکوهٔ کوشش نپسنددگردی ز رهم نیست به منزل چه فروشم
عمریست که بازارکرم گرد کسادستاینجا بهجز آب رخ سایل چه فروشم
آیینهٔ تحقیق ز تمثال مبراستحیران خیالم به مقابل چه فروشم
سودایی اوهام تعلق نتوان زیستای هرزه خیالان همه جا دل چه فروشم
بیمایگی رنگ اثر منفعلم کردخونم همه آب است به قاتل چه فروشم
در بحر به آبی گهرم را نخریدندخشکم ز تحیرکه به ساحل چه فروشم
اظهار قماش همه کس نقص و کمالیستآیینه ندارم من بیدل چه فروشم