گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۰۸

تا می ز جام همت بد مست می‌کشمجز دامن تو هر چه ‌کشم دست می‌کشم
عنقا شکار کس نشود گرچه همت استخجلت ز معنیی‌که توان بست می‌کشم
قلاب امتحان نفس در کشاکش استزین بحر عمرهاست همین شست می‌کشم
ممتاز نیست عجز و غرورم ز یکدگرچون آبله سری‌ که‌ کشم پست می‌کشم
دل بستنم به‌گوشهٔ آن چشم صنعتی استتصویر شیشه در بغل مست می‌کشم
خاکستر سپند من افسون سرمه داشتدامان ناله‌ای ‌که ز دل جست می‌کشم
جز تحفهٔ سجود ندارم نیاز عجزاشکم همین سری به کف دست می‌کشم
چون صبح عمر هاست درین وادی خرابمحمل بر آن غبار که ننشست می‌کشم
بیدل حباب‌وار به دوشم فتاده استبار سری‌که تا نفسی هست می‌کشم