غزل شمارهٔ ۲۲۰۴
جنون ذرهام در ساز وحشت سخت قلاشمبه خورشیدم بپوشی تا به عریانی کنی فاشم
گوارا کردهام بر خویش توفان حوادث رابه چندین موج چون اجزای آب از هم نمیپاشم
نشستی تا کند پیدا غبار نقش موهومیحیا نم میکشد از انتظار کلک نقاشم
سر بیسجده باشد چند مغرور فلک تازیچو آتش پیش پا دیدن به پستی افکند کاشم
طرف با آفتاب آگهی دل میبرد از دستتو ای غفلت رسان تا سایهٔ مژگان خفاشم
روم چون شمع گیرم گوشهٔ دامان خاموشیز تیغ ایمن نیام هر چند با رنگست پرخاشم
ادب با شوخی طبع فضولم بر نمیآیدبه رویم پرده مگشا تا همان بیرون در باشم
بساط کبریا پایان خار و خس که میخواهدبه ننگ ناکسی زان در برون رفتهست فراشم
چواشک مضطرب تاکی نشیند نقش من یاربعنان لغزش پا میکشد عمریست نقاشم
به مرگ از زندگی بیش است یأس بینوای منکفن کو تا نباید آب گشت از شرم نبّاشم
چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدلبه آن گرمیکه باید سوخت خامان پختهاند آشم