گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۸۱

چه دولت است که من نامت از ادب گیرمز شرم دست تهی دامنی به لب‌گیرم
به عشق اگر همه تن غوطه‌ام دهند به قیرچوداغ لاله سحرها به طوف شبگیرم
به این زبان که چو شمعم دماغ می‌سوزدخموش‌ا اگر نشوم انجمن به تب‌گیرم
خمار اگر نشود ننگ مجلس آراییبه مستی حلب شیشه‌گر حلب‌گیرم
غم وراثت آدم نخورده‌ام چندانکه راه خلد به امید این نسب‌ گیرم
ندارم این همه رغبت به لذت دنیاکه ننگ آتشک از بوی این جلب گیرم
چو موی چینی از اقبال من چه می‌پرسیعنان به شام شکسته‌ست سعی شبگیرم
خوشست چشم بپوشم ز نقش‌کار جهانهزار نسخه به این نقطه منتخب‌گیرم
ز طرف مشرب مستان خجل شوم بیدلدمی‌که هفت فلک برگی از عنب‌گیرم