گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۷۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یرم۱۲ بیت
ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرمچو صبح تا نفس از دل به لب رسد پیرم
هنوز جلوهٔ من در فضای بیرنگیستخیالم و به نگه کرده‌اند زنجیرم
کسی به هستی موهوم من چه پردازدکه همچو خواب فراموش ننگ تعبیرم
ز فرق تا به قدم حیرتم نمی‌دانمگشوده‌اند به روی‌که چشم تصویرم
چو اخگرم به‌گره نیست غیر خاکسترتبم اگر شکند سر به سر تباشیرم
چه نغمه داشت نی تیر او که در طلبشچو رنگ می‌رود از خویش خون نخجیرم
سیاه‌بخت محبت بهارها داردبه هند نازفروش سوادکشمیرم
نگاه دیدهٔ آهوست وحشتی ‌که مراستبه روز هم نتوان‌ کرد قطع شبگیرم
چو جاده رنگ بنای مرا شکستی نیستبه خشت نقش قدم‌کرده‌اند تعمیرم
مپرس ز آتش شوق‌ که داغم ای ناصحکه چون سپند مبادا به ناله درگیرم
من آن ستمزده طفلم‌که مادر ایامبه جام دیدهٔ قربانی افکند شیرم
چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدلکه من ز خویش روم‌ گر کشند تصویرم