غزل شمارهٔ ۲۱۴۹
عروج همتی در کار دارمهمه گر سایهام دیوار دارم
غبارم آشیان حسرت اوستچمن درگوشهٔ دستار دارم
نفس بیتابی دل میشماردهجوم سبحه در زنار دارم
نگاهی تا به مژگان میرسانمز خود رفتن همین مقدار دارم
مپرس از انفعال ساز غفلتز هستی آنچه دارم عار دارم
چو شمعم چاره غیر سوختن نیستبه سر آتش، ته پا خار دارم
به خود میلرزم از تمهید آرامچوگردون سقف بی دیوار دارم
تظلم قابل فریادرس نیستطنین پشه در کهسار دارم
ازین یک مشت خاک باد بردهبه دوش هر دو عالم بار دارم
دگر ای نامه پهلویم مگردانکه پهلوی دل بیمار دارم
به حیرت میروم آیینه بر دوشسفارش نامهٔ دیدار دارم
به چشمم توتیا مفروش بیدلکه من با خاک پایی کار دارم