غزل شمارهٔ ۲۱۳۸
بیکس شهیدم خون هم ندارمدیگر که ریزد گل بر مزارم
حسرتکش مرگ مردم به پیریبی آتشی سوخت در پنبهزارم
سنگی که زد یأس بر شیشهٔ منرطل گران بود بهر خمارم
افسون اقبال خوابی گران داشتبخت سیه کرد شب زنده دارم
بی مطلبی نیست تشویش هستیچون دوش مزدور ممنون بارم
باید به خون خفت تا خاک گشتنعمریست با خویش افتاده کارم
تمثال تحقیق دارد تأملآیینه خشکست دل میفشارم
ای کلک نقاش مژگان به خون زناز من کشیدند تصویر یارم
صحرانشیناند آوارهگردانبی دامنی نیست سعی غبارم
رنگی نبستم از خودشناسیآیینه عنقاست یا من ندارم
سر میکشد از من وهم هستیخاری ندارم کز پا برآرم
بیدل ندانم در کشت الفتجز دل چه کارم تا بر ندارم