غزل شمارهٔ ۲۱۳۷
به هوس چون پر طاووس چمنها دارمداغ صد رنگ خیالم چقدر بیکارم
بلبل من به نفس شور بهاری داردمیتوان غنچه صفت چیدگل از منقارم
معنی موی میان تو خیالم نشکافتعمرها شد چو صدا درگره این تارم
قید احباب به راهم نکشد دام فریبخار پا تیزتر از شعلهکشد رفتارم
نالهها گرد پرافشانی اجزای منندتا بدانیکه ز هستی چقدر بیزارم
جسم خاکیگره رشته پروازم نیستنالهای صرف نیستان تأمل دارم
عدم آمادهتر ازکاغذ آتش زدهامشرری چند به خاکستر خود میبارم
سوختن چون پر پروانهام انجام وفاستبر رگ شمع تنیده است نفس زنارم
موی چینی به توانایی من میخنددچه خیالست به این ضعف صدا بردارم
چند چون شمع عرق ریز نمو باید پستکاش این برق حیا آبکند یکبارم
از تنک مایگی طاقت اظهار مپرساشکم اما نفتادهست به مژگان کارم
بیدل از حادثهکارم به تپیدن نکشدموج رنگم نرسانید شکست آزارم