غزل شمارهٔ ۲۱۱۶
درین گلشن نه بویی دیدم و نی رنگ فهمیدمچو شبنم حیرتی گل کردم و آیینه خندیدم
گشود از نفی خویشم پردهٔ اثبات بیرنگیپری در جلوه آمد تا شکست شیشه نالیدم
ز موهومی به دل راهی نبردم آه محرومیشدم عکس و برون خانهٔ آیینه خوابیدم
تحیر پیشم آمد ای سرشک از یاد دیداریتو راهی باش من بر جوهر آیینه پیچیدم
چو صبح از برگ ساز بیکسیهایم چه میپرسیغباری داشتم بر روی زخم خویش پاشیدم
خوشا آیینهداریهای عرض ناز معشوقانبهارش گل نشان بود و من از خود رنگ پیچیدم
درین محفل که خجلتمایه است اسباب پیداییچو اشک از چهرهٔ هستی عرقواری تراویدم
غبارم داشت سطری چند تحریر پریشانیبه مهر گردباد امروز مکتوبش رسانیدم
ز چندین پیرهن بر قامت موزون عریانیلباس عافیت چسبان ندیدم چشم پوشیدم
مرا از وهم عقبا سخت میترسانی ای واعظبه این تمهید اگر مردی برآر از ملک امّیدم
ز فرق و امتیاز کعبه و دیرم چه میپرسیاسیر عشق بودم هر چه پیش آمد پرستیدم
خموشی در فضای دل صفا میپرورد بیدلغباری داشت گفتوگو نفس در خویش دزدیدم