غزل شمارهٔ ۲۱۱۵
از قاصد دلبر خبر دل طلبیدمخاکم به دهن به، که بگویم چه شنیدم
عالم همه در چشم من از یأس سیه شدجز کسوت پایم به بر دهر ندیدم
آماج جهان ستمم کرد ندامتچندانکه ز دل آه کشم تار کشیدم
دیوانهام امروز به پیش که بنالمای کاش عدم بشنود آواز بعیدم
جانا ز خیال تو به خود ساخته بودمنازت به نگاهی نپسندید شهیدم
میسوخت دل منتظر از حسرت دیداردامن زدی آخر به چراغان امیدم
داغت به عدم میبرم و چاره ندارمایگل تو چه بودی که منت باز ندیدم
هیهات به خاکم نسپردی و گذشتینومید برآمد کفن موی سپیدم
از آمد و رفت تو کبابم چه توان کردرفتی و چنین آمدی ای رنج شدیدم
میگریم و چون شمع عرق میکنم از شرمای وای که یکباره ز مژگان نچکیدم
رسم پر بسمل ز وفا منفعلم کردگردی شده بر باد نرفتم چه تپیدم
ای توسن ناز تو برون تاز تصوررفتم ز خود اما به رکابت نرسیدم
انجام تک و تاز درین مرحله خاکستای اشک من بیسر و پا نیز دویدم
پیش که درم جیب که گردون ستمگرعقلم به در دل زد و بشکست کلیدم
بیدل اگر این بود سرانجام محبتدل بهر چه بستم به هوا، آه امیدم