گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۰۸

به باغی که چون صبح خندیده بودمز هر برگ گل دامنی چیده بودم
به زاهد نگفتم ز درد محبتکه نشنیده بود آنچه من دیده بودم
چرا خط پرگار وحدت نباشمبه گرد دل خویش گردیده بودم
جنون می‌چکد از در و بام امکاندماغ خیالی خراشیده بودم
اگر سبزه رستم و گر گل دمیدمبه مژگان نازت که خوابیده بودم
هنوزم همان جام ظرف محبتنم اشک چندی تراویده بودم
شرر جلوه‌ای کرد و شد داغ خجلتبه این رنگ من نیز نازیده بودم
قیامت غبار است صحرای الفتمن اینجا دمی چند نالیده بودم
ندزدیدم آخر تن از خاکساریعبیری بر این جامه مالیده بودم
ادب نیست در راه او پا نهادناگر سر نمی‌بود لغزیده بودم
ندانم ‌کجا رفتم از خویش بیدلبه یاد خرامی خرامیده بودم