غزل شمارهٔ ۲۱۰۱
دور از آن در چند در هر دشت و در گرداندمبخت برگردیده برگردد که برگرداندم
طالعی دارم که چرخ بیمروت همچو شمعشام پیش از دیگر آگه از سحر گرداندم
آگهی در کارگاه مخملم خون میخوردخواب پا برجاست صد پهلو اگر گرداندم
زهرهام از نام عشق آبست لیک اقبال شوقمیتواند کوه یاقوت جگر گرداندم
خاک هم گاهی به رنگ صبح گردی میکندفقر میترسم به استغنا سپر گرداندم
ای قناعت پا به دامن کش که چشم حرص دونکاسهای دارد مبادا دربهدر گرداندم
هم به زیر پایم آب و دانه خرمن میکندآنکه بیرون قفس بیبال و پر گرداندم
شیشهها کردم تهی اما تنک ظرفی بجاستبشکند دل تا خراباتی دگر گرداندم
از ضعیفی سوده میگردد چو شمع انگشت منگر ورقهای شکست رنگ تر گرداندم
چیزی از ایثار میخواهم نیاز دوستانتا مبادا این سلام خشک تر گرداندم
چون حنا بیدل ز گلزار عدم آوردهامرنگ امیدی که پایش گرد سر گرداندم