غزل شمارهٔ ۲۱۰۰
با صد حضور باز طلبکارت آمدمدست چمن گرفته به گلزارت آمدم
جمعیتی دلیل جهان امید بودخوابیدم و به سایهٔ دیوارت آمدم
شغل نیاز و ناز مکرر نمیشودبودم اسیر و باز گرفتارت آمدم
بیع و شرای چار سوی عشق دیگر استخود را فروختم که خریدارت آمدم
احسان به هرچه می خردم سود مدعاستاز قیمتم مپرس به بازارت آمدم
وصل محیط میبرد از قطره ننگ عجزکم نیستم به عالم بسیارت آمدم
قطع نظر ز هر دو جهانم کفیل شدتا یک نگاه قابل دیدارت آمدم
مستانه میروم ز خود و نشئه رهبر استگویا به یاد نرگس خمارت آمدم
دیگر چه سحر پرورد افسون آرزومن زان جهان به حسرت رفتارت آمدم
وقف طراوت من بیدل تبسمیپر تشنه کام لعل شکر بارت آمدم