غزل شمارهٔ ۲۰۹۴
زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدمخون گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم
بوی گلم جنون دو عالم بهار داشتزبن یک نفس هزار سحر فتنه وا شدم
دل دانهای نبودکهگردد به جهد نرمسودم کف ندامت و دست آسیا شدم
مشتی ز خاک بر سر من ریخت زندگیآماجگاه ناوک تیر قضا شدم
پیغام بوی گل به دماغم نمی رسدآیینهدار عالم رنگ ازکجا شدم
حرفی به جز کریم ندارد زبان منسلطان کشور طربم تا گدا شدم
یارب چه دولت است کز اقبال عاجزیشایستهٔ معاملهٔ کبریا شدم
زین حیرتی که چید نفس فرق و اتحاداو ساغر غنا زد و من بینوا شدم
نا قدردان عمر چو من هیچکس مبادبعد از وداع گل به بهار آشنا شدم
بیدل ز ننگ بیخبری بایدمگداختزیرقدم ندیدم و طاووس پا شدم