گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۸۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رزدم۱۲ بیت
چشم وا کردم به چندین رنگ و بو ساغر زدماز مژه طرف نقاب هر دو عالم بر زدم
ساز پروازی دگر زین دامگاهم رو ندادچون نفس از دست بر هم سوده بال و پر زدم
فرصت هستی ورق ‌گرداندنی دیگر نداشتاین قدرها بس که مژگانی به یکدیگر زدم
حاصل دل نیست جز دست از جهان برداشتنانتخابی بود نومیدی کزین دفتر زدم
خودگدازی‌ها نسیم مژدهٔ دیدار بودسوختم چندان ‌که بر آیینه خاکستر زدم
داد پیری وحشت از کلفت سرای هستی‌امقامت از بار هوس تا حلقه شد بر در زدم
تا قناعت شد کفیل نشئهٔ آسودگیجمع ‌گردید آبرو چندان ‌که من ساغر زدم
شبنم من ماند خلوت‌پرور طبع هوااز خجالت نقش آبی داشتم‌ کمتر زدم
معرفت در فکر کار نیستی افتادنستسیر جیب ذره‌ کردم آفتابی سر زدم
گردم از اوج کلاه بی‌نشانی هم گذشتیک شکست رنگ ‌گر چون صبح دامن بر زدم
قابل درد تو گشتن داشت صد دریا گدازآب‌ گردیدم ز شرم و فال چشمی تر زدم
بیدل از افسردگان حیرتم‌، تدبیر چیست‌؟گر همه دریا کشیدم ساغر کوثر زدم