غزل شمارهٔ ۲۰۸۴
بیخودی کردم ز حسن بی حجارش سر زدماز میان برداشتم خود را نقابی بر زدم
وحشتم اسباب امکان را به خاکستر نشاندچون گل از پرواز رنگ آتش به بال و پر زدم
سینه لبریز خراش زخم ناخن ساختمهمچو بحر آخر به موج این صفحه را مسطر زدم
غافل از معنی جهانی بر عبارت ناز داشتمن هم از نامحرمی بانگی برون در زدم
چون هلال از مستی و مخموری عیشم مپرساز هوس خمیازهای گل کردم و ساغر زدم
زندگی مخموری رطل گرانی میکشدسنگی از لوح مزار خود کنون بر سر زدم
زین شهادتگاه کز بیتابی بسمل پر استعافیت میخواست غفلت بر دم خنجر زدم
شور این افسانه سازان درد سر بسیار داشتبا تغافل ساختم حرفی به گوش کر زدم
اعتبار هستیام این بس که در چشم تمیزخیمهای چون سایه از نقش قدم برتر زدم
پن تماشاخانهٔ حیرت رهایی مشکلستچون مژه بیدل عبث دامان وحشت برزدم