غزل شمارهٔ ۲۰۶۳
شب چشم امتیازی بر خویش باز کردمآیینهٔ تو دیدم چندان که نازکردم
فریاد ناتوانان محو غبار عجز استرنگی به رخ شکستم عرض نیازکردم
سامان صد عبادت تسلیم ناتوانییک جبهه سجده بستم چندین نمازکردم
حیرتسرای امکان از بسکه کم فضا بودبر روی هر دو عالم چشمی فراز کردم
نومیدی طلبها آهی به جلوه آوردبگسستم از دو عالم کاین رشته سازکردم
آسودهام درین دشت از فیض نارساییگر دست کوتهی کرد، پایی دراز کردم
تنزیه موج میزد در عرصهٔ حقیقتمن از خیال تازی گرد مجاز کردم
اندیشه سرنگون شد، سعی خرد جنون شددل هم تپید و خون شد تا فهم راز کردم
نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنختشد بوتهٔ، گدازم چشمی که باز کردم