گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۵۶

شبی سیر خیال نقش پای دلربا کردمگریبان را پر از کیفیت برگ حنا کردم
به ملک بی‌تمیزی داشت عالم ربط مژگانیگشودم چشم و خلقی را ز یکدیگر جدا کردم
گرانی کرد بر طبعم غرور ناز یکتاییخمی بر دوش فطرت بستم و خود را دوتا کردم
نمی از پیکرم جوشاند شرم ساز یکتاییعرق غواصیی می‌خواستم باری شنا کردم
غنا می‌باید از فقرم طریق شفقت آموزدکه بر فرق جهانی سایه از دست دعا کردم
به ترک های و هو‌یم بی‌تلافی نیست سامانشنی بزمم غناگر بینوا شد بوریا ‌کردم
به زنگ انباشتم آیینهٔ سوز محبت رابه ناموس وفا از آب گردیدن حیا کردم
کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدلدل از بس ناله شد ساز نفس را تر صدا کردم