غزل شمارهٔ ۲۰۴۶
نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدمصاحب خفتان شرمم عیبپوشی چلقدم
منفعل نشو و نمای سر به جیبم دادهاندرستن مو میکشد نقاش تصویر قدم
هرچه پیش آید غنیمت مفت سعی بیکسی استآدمم اما هلاک صحبت دام و ددم
صد امل گر تازد آنسوی قیامت گرد منانفعالم نیست، بیکار جهان سرمدم
عشرت این انجمن پر انفعال آماده بودفرصت مستی عرقها کرد تا ساغر زدم
تنگی میدان هوشم کرد محکوم جهاتزندگی در بیخودی گر جمع کردم بیحدم
رنگ و بوها جمع دارد میزبان نوبهارهر دو عالم را صلا زد عشق تا من آمدم
کعبه و دیری ندیدم غیر الفتگاه دلهرکجا رفتم به پیش آمد همین یک معبدم
خاکسار عشق را پامال نتوان یافتنپرتو خورشید بر سرهاست در زیر قدم
از بهار من چراغ عبرتی روشن کنیدهمچو رنگ خون چمن پرداز چندین مشهدم
بیدل از ترک هوس موجگهر افسرده نیستپشتی بنیاد اقبالیست در دست ردم