غزل شمارهٔ ۲۰۴۵
شب بزم خیالی به دل سوخته چیدمتصویر تو گل کرد ز آهی که کشیدم
تا هیچکسم منتظر وصل نداندگشتم عرق و در سر راه تو چکیدم
عجزم چقدر پایهٔ اقبال رسا داشتجایی نخمیدم که به پایی نرسیدم
گل کردن ازین باغ، جنون هوس کیستپرواز غبارم سحری داشت دمیدم
در تخم ، محالست کند ریشه فضولیپایم به در افتاد ز دامن که دویدم
نیرنگ دل از صورت من شبهه تراشیدرفتم که کنم رفع دوبی آینه دیدم
آخر الم زندگیام تیر برآوردبرداشت نفس آن همه زحمتکه خمیدم
تا خون من از خواب به صد حشر نخیزددر سایهٔ مژگان تو کردند شهیدم
هستی چمنی داشت ز آرایش عبرتچون شمع گلی چند به نوک مژه چیدم
حیرت قفس خانهٔ چشمم، چه توان کردهرگه بهم آرم مژه قفل استکلیدم
بیدل چقدر سرمه نوا بود ندامتکز سودن دست تو صدایی نشنیدم