غزل شمارهٔ ۲۰۲۶
شبی مشتاق رنگ آمیزی تصویر دل گشتمزگال مشق این فن بر سیاهی زد خجل گشتم
غباری بودم از آشفتگی نومید آسودنپر افشانی عرقها کرد تا امروز گل گشتم
ستم از هیأت تسلیم خوبان شرم میدارددم تیغ قضا برگشت تا خون بحل گشتم
وبال موی پیری در نگیرد هیچ کافر راشبم این بسکه با صبح قیامت متصلگشتم
حیا ضبط عنان آتش یاقوت من داردشررها آب شد تا اینقدرها مشتعل گشتم
ز دقت تنگ کردم فطرت ارباب دانش راچو مو در دیدهها از معنی نازک مخل گشتم
قناعت هر چه باشد زحمت دلها نمیخواهددر مطلب زدم بر طبع خلقی دق و سلگشتم
به دل چندان که میجویم سراغ خود نمییابمنمیدانم چه بودم در خیالش مضمحلگشتم
سحر هر سو خرامد شبنم ایجاد عرق دارمنفس پرواز دادم کاینقدرها منفعل گشتم
بهار رنگم از آسودگی طرفی نبست آخرچه سازم آشنای فرصت پیمان گسل گشتم
تلاش شوق از محرومی من داغ شد بیدلکه برگرد جهانی چون نفس بیرون دل گشتم