غزل شمارهٔ ۲۰۲۵
به جستجوی خود از سعی بی دماغ گذشتمغبار من به فضا ماند کز سراغ گذشتم
نچیدم از چمن فرصت یقین گل رنگیچو عمر هرزه خیالان به لهو و لاغ گذشتم
شرار کاغذم آمد چمن پیام تغافلبه بال بلبلی آتش زدم ز باغ گذشتم
نساخت حوصلهٔ شوق با مراتب همتز بس بلند شد این نشئه از دماغ گذشتم
بهانه جوی هوس بود دور گردش رنگمچو میببوس لبی از سرایاغ گذشتم
نقاب راز دو عالم شکافتم به خیالتز صدهزار شبستان به یک چراغ گذشتم
جنون ترک علایق هزار سلسله داردگر این بلاست رهایی من از فراغ گذشتم
اگر به لهو و لعب بردن است گوی محبتز دوستی به پل بستن جناغ گذشتم
نوای الفت این همرهان کشید به ماتمز کاروان به دراهای بانگ زاغ گذشتم
چرا چو شمع ننازم به قدردانی الفتکه من ز آتش سوزنده هم به داغ گذشتم
نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلتبه پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ گذشتم