غزل شمارهٔ ۲۰۱۱
مشت عرق ز جبهه به هر باب ریختمآلوده بود دست طمع آب ریختم
طوف خودم به مغز رساند از تلاش پوچگوهر شد آن کفی که به گرداب ریختم
زان منتی که سایهٔ دیوار غیر داشتبردم سیاهی و به سر خواب ریختم
بیشمع دل جهان به شبستان خزیده بودصیقل زدم بر آینه مهتاب ریختم
عشق از غبار من به جز آشفتگی نخواستآتش به کارخانهٔ آداب ریختم
چندین زمین به آب رسانید و گل نشدخاکی که بر سر از غم احباب ریختم
مستان دماغ کعبهپرستی نداشتندخشت خمی به صورت محراب ریختم
موجی به ترصدایی بسمل نشد بلندصد رنگ خون نغمه ز مضراب ریختم
کردم ز هر غبار سراغ وصال یارهیهات آب گوهر نایاب ریختم
بیدل ز بیم معصیت تهمت آفرینلرزیدم آنچنان که می ناب ریختم